داستانک شماره ۵۱

شیطان از ذوق به خودش لرزید و رفت و از پایه‌ی کرسی عرش بالا خزید. باز آتش شد و موذیانه زبانه کشید. خداوند هر دو را خواست. از بهشت بیرون رانده شدند و ضجه‌ها زدند و شیطان هم. آخر حوا خودش نباید سیب می‌خورد.

  
نویسنده : رضا مرزوقي ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٦


داستانک شماره ۵۰

ماجرا از حلقه‌ای شروع شد که وقتی بیدار شدیم به پای بگی بود و هر کاری کردیم در نیومد. حلقه ماتنی هم که ظاهر شد تصمیم گرفتیم بفهمیم این‌جا چه خبره. چند شب بیدار موندیم و آخرش فهمیدیم که این حلقه‌ها و همین‌طور غذایی که همیشه تو مخزن بود و آب دریاچه از کجا می‌اومد. با هرچی که داشتیم نردبون اختراع کردیم و رسیدم به سقف. نتونستیم بازش کنیم. حلقه‌های پای ماتنی سه تا شده بود که زیلی موشک دومرحله‌ای اختراع کرد. با مرحله اولش سقف رو ترکوندیم و با مرحله دوم خودمون رو پرت کردیم بیرون.

تیبی باهامون نیومد. اون پایین موند و برای خودش کشاورزی اختراع کرد.

  
نویسنده : رضا مرزوقي ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦


داستانک شماره ۴۹

با هم متولد شدیم. با هم بزرگ شدیم. با هم مدرسه رفتیم. من دانشگاه رفتم و او تا دوم دبستان بیشتر نخواند. هیچ کس هم حریفش نشد. او نقاشی دوست داشت، شعرهای کودکانه و بازی‌های ساده دو نفره. من ریاضی دوست داشتم، کار می‌کردم و فکرهای بزرگی که در تاریخ ماندگارم کند. من چهارده سال داشتم و او هفت سالش تمام نمی‌شد که در را به رویش بستم.

تاریخ جور دیگری نوشته شد. در را که باز کردم همه دیوارهای خانه را پر از نقاشی کرده بود و کلی شعر از بر داشت. دلش هم برای من تنگ نشده بود.

  
نویسنده : رضا مرزوقي ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ دی ،۱۳۸٥


 


داستانک شماره 48
اگه اون یکی اسپرم قلفتی نشده بود من یه پسر سر به زیر شده بودم. چرا تاوان قلفتی شدن مسافرکش‌ها رو از من می‌خواین؟

  
نویسنده : رضا مرزوقي ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٥


داستانک شماره ۴۷

چشم‌هام رو که می‌بندم، خیال می‌کنم شدم یه پسر بچه هشت ساله. بازیگوشی که کم‌کم داره عاقل می‌شه. تو یه دختر بچه شش ساله‌ای، هم‌بازی قشنگ و ناز من. خنده‌رو، نازک‌نارنجی، مهربون، مؤدب. تو چون کوچک‌تر از منی من خیلی هوای تو رو دارم . نه، خوب که فکر می‌کنم چون دوستت دارم. هر جا می‌خوای می‌برمت، هر چی خوردنی دارم با تو نصف می‌کنم و نصفه بزرگ‌تر رو برای تو کنار می‌ذارم. حتی وقتی تو بی‌حوصله می‌شی می‌رم بالای درخت، طناب می‌ندازم پایین تا برات تاب درست کنم. تو پیرهن صورتی می‌پوشی. من برای تو گل‌های ریز و سفید جمع می‌کنم، دونه‌دونه باهاشون روی توری قرمز لباست منجوق می‌کارم.

انگار همین طور بوده. من تو رو از وقتی یادم می‌یاد دوست داشته‌م.

  
نویسنده : رضا مرزوقي ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٥


 

 

داستانک شماره ۴۶

از طرف ما آخرين کسي که ياد داشت اين جنگ نابرابر از کي شروع شده انسان نئاندرتال بود، شبيه‌ترين اجدادم به حضرت آدم. از آن ماقبل تاريخ تا امروز نسل به نسل جنگ را به ارث برده ايم. من، انسان دو پا با نرخ توليد مثل حداکثر ۴ در صد سال، خسته و بي‌خواب از نبرد تن‌به‌تن شب پيش، در برابر اين همه پشه بالدار خواهم ايستاد. تا آخرين نفس، تا آخرين قطره خون.

  
نویسنده : رضا مرزوقي ; ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٥


 

 

داستانک شماره ۴۵

روز عيدديدني قرار گذاشتيم بريم پيک‌نيک. سال نو، اول بهار، جاده چالوس، کنار رودخونه. چه روز خوبي بود. اولين باري بود که با خانواده‌ي تهمينه جايي مي‌رفتيم. قرار بود کباب درست کنيم. چه روز خوبي بود. من دل تو دلم نبود.

شب رگبار باريد. دوستم خونه‌مون بود. وقت رفتن گفت آژانس بگيرم. اگه فردا هم رگبار بشه چي؟ اگه هوا ابري بشه، باد بياد، روز خوبي نمي‌شه. به هرچي سايت هواشناسي بلد بودم سر زدم. هواي نيمه‌ابري، بارش پراکنده، همراه با وزش باد. تا 9 صبح هواي گرفته و باروني. ساعت 11 تا 1 بعد از ظهر باروني. چه‌طوري کباب درست کنيم؟ کي حرف بزنيم؟

پدرم گفت بريم. مادرم زنگ زد نظر خانواده‌ي تهمينه رو هم بپرسه. تهمينه گفت هر چي شما صلاح بدونيد. مادرش گفت مشورت مي‌کنيم، به شما مي‌گيم. ما هم مشورت کرديم. خونه کباب بپزيم؟ توي خونه بشينيم باريدن بارون رو تماشا کنيم. روز بدي نمي‌شد. آخرش قرار شد شب خونه ما باشيم. فقط شب.

صبح زود هوا ابري بود. پرنده‌ها سرو صداشون بلند شد. 6 صبح آفتاب هم در اومد. باد کم بود، از باد خبري نبود. پتو رو روي سرم کشيدم. آسمون صاف صاف و آبي آبي بود. بدون حتي يک لکه ابر. کاش ابري مي‌شد. بارون مي‌اومد با رعد و برق. چه روز بدي بود. يک روز بهاري.

تا 11 صبح هنوز توي تختم بودم. بيشتر از اين ديگه نمي‌شد خوابيد. پتو رو روي سرم کشيدم. 11صبح کنار رودخونه نشسته بوديم. رگبار تازه تموم شده بود. کمي سردم بود، ولي آتيش چوب‌هاي نيمه خشک نمي‌ذاشت بلرزم. صحبت مي‌کرديم. بلند شديم بگرديم. کنار رودخونه گل‌الود شده بود. بعد از رگبار صداي رودخونه هم بيشتر مي‌شد. سنگ بزرگي که پيدا مي‌شد گل ته کفشمون رو تميز مي‌کرديم. پام گير کرد به يه شاخه درخت. کم مونده بود بيفتم توي آب گل‌آلود سرد. کلي خنديديم. کاش توي رودخونه مي‌افتادم و خيس مي‌شدم. بيشتر مي‌خنديديم. روز خيلي خوبي بود. يک روز بهاري.

 

  
نویسنده : رضا مرزوقي ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٥


 

 

داستانک شماره ۴۴

مي‌دونم بالاخره يه روزي مي‌رسه که خيلي افسوس بخورم؛ نه براي سيگارهايی که نکشيدم و مشروب‌هايي که نخورده‌م. بلکه به خاطر فرصت‌هاي فراووني که مي‌تونستم نذارم بقيه سيگار بکشند و مشروب بخورند. با روزي دو بسته سيگار و چهار ليتر مشروب که نمي‌شه کاري از پيش برد.

  
نویسنده : رضا مرزوقي ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٤


 

داستانک شماره ۴۳

قرار گذاشته بوديم توي قبر بخوابيم. اين ديگه از اون کارهايي بود که چيزي بيشتر از دل و جرأت مي‌خواست. چهل روز تمام روي ما رو خاک مي‌پوشوند و توي قبر مدفون مي‌شديم؛ درست مثل مرده. بعد از شب چهلم و قبل از اين که بدنمون فاسد بشه از خاک در مي‌اومديم. مي‌خواستيم ببينيم اون دنيا چه خبره. اين کار خيلي بزرگ‌تر از کار آموندسن بود؛ حتي بزرگ‌تر از کاري که آرمسترانگ کرد. مي‌خواستيم پرچم هم با خودمون ببريم. ولي گفته بودند نمي‌شه برد.

نمي‌ترسيدم، ولي نمي‌تونم بگم دلهره هم نداشتم. همه نشسته بوديم. من هيچ اشتها نداشتم. بقيه داشتند تا خرخره خودشون رو پر مي‌کردند. با خودم مي‌گفتم اگه قرار نيست زنده باشيم به اين همه غذا چه احتياجي دارم. غذاي بيشتر ممکن بود کرم‌هاي توي خاک رو فقط بيشتر کنه. اين طوري شايد به روز چهلم هم نمي‌رسيديم. تصميم گرفتم برم يه جاي بهتر توي هواي آزاد خودم رو دفن کنم. از در که در اومدم زنم رو ديدم. ايستاده بود و توي چشم‌هاش گريه موج مي‌زد. دستش رو گرفتم و با هم رفتيم. قبل از مردن بايد بيشتر زندگي مي‌کردم.

  
نویسنده : رضا مرزوقي ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٤


 

 

داستانک شماره ۴۲

- آقا پرتقال چند؟

- کيلويي پونصد و پنجاه، درهم.

- دو کيلو براي من بکش.

پرتقال‌ها را يکي‌يکي برداشت و در کيسه ريخت. همين‌طور که دقت مي‌کرد پرتقال‌ها از آن يکي که بالاي همه گذاشته بود و رويش نوشته بود 550 درشت‌تر نباشند، زيرزيرکي به مشتري نگاهي انداخت و بلند گفت:

- نارنگي‌هاش هم خوبه، شهسواريه. بارش رو همين امروز خودم آوردم.

کيسه را روي کفه انداخت. تا عقربه خواست يک دور ديگر تاب بخورد پرتقال بالايي را در کيسه انداخت و دست مشتري داد، پول را گرفت و در دخل انداخت. تا مشتري بعدي سر برسد پرتقال‌ها را دوباره کپه کرد. نگاهي گرداند و يکي از درشت‌هاي ريز را برداشت. ماژيک را از جيبش ر آورد، رويش نوشت 650 و گذاشت بالاي بالاي کپه.

  
نویسنده : رضا مرزوقي ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ آذر ،۱۳۸٤